برای آن که باید باشد و نیست



روزنامه نگار شدن چه دشوار

لازم نيست من هم بگويم كه تحريريه بدون آقای سردبیرانگار غم خانه است كه قبل از من بسيار گفته اند و نوشته اند.لازم نيست بگويم كه وقتي محمد قوچانی هست همه با چه شور و شوقي كار مي كنند و حالا كه نيست براي كسي دل و دماغ نمانده.لازم نیست که من هم بگویم حرفه ای ترین کار ژورنالیستی را در نشریاتی دیده ام که سردبیرش محمد قوچانی بوده که همه این را می دانند.لازم نیست بگویم که وقتی روی دکه کیوسک ها را نگاه می کنم چقدر روزنامه و مجله مختلف می بینم که حالا از ایده های قوچانی استفاده می کنند و شاید خیالشان هم نباشد بیش از 70 روز است که آقای سردبیر در اتاقش، در تحریریه و حتی در خانه اش نیست.
هيچ كس از ما فكر نمي كرديم كه روزگار اين گونه بي رحمانه بچرخد.فكر نمي كرديم كه در پي آن چه حماسه آزادي و دموكراسي ناميده مي شد سردبيرمان را از دست بدهيم و شاید هنوز باور نکرده ایم که محمد قوچانی در پشت میله هایی است که انگار با دستان بی گناهان بیشتر خو گرفته است.هنوز هیچ کدام از ما باور نکرده ایم که آقای سردبیر به جبر زمانه اسیر نگاهی شده که تفکری در پشتش نیست.هنوز هم شب های چهارشنبه ساعت از یازده که می گذرد همه انگار چشم به در دوخته مانده اند تا آقای سردبیر با چهره خسته و کتاب و روزنامه به دست بیاید و باز هم با لبخند های همیشگی اش از کار بگوید و حتی در اوج کار و مشغله لبخندش را از ما دریغ نکند.مثل همان روزی که ما در روزنامه اعتماد ملی همانند هميشه در صفحه بندي تاخير داشتيم.قوچانی با عصبانیتی تصنعی و گرهی که به سختی بر ابروان انداخته بود آمد و گفت شما مي خواهيد بعد از صفحه اول صفحه تان را ببنديد؟ و دیگر بیشتر از آن نتوانست آن حالت را به چهره بگیرد و با خنده من قوچانی هم خندید و گفت: به چی می خندی آخه؟

اردیبهشت سال گذشته در انجمن صنفی روزنامه نگاران به آقای سردبیر گوش می دادم که می گفت : روزنامه نگار شدن چه آسان،روزنامه نگار مردن چه دشوار. حالا فکر می کنم زمانی که روزنامه نگاری و ژورنالیسم تعریفی جز قوچانی ندارد روزنامه نگار شدن سخت ترین کار دنیاست.چگونه می توانم بگویم روزنامه نگار شدن کاری سهل است وقتی روزنامه نگاری در محمد قوچانی خلاصه شده است.چگونه می توانم بگویم روزنامه نگار شدن ساده است در حالی که قوچانی را می بینم که برای روزنامه نگار شدن و روزنامه نگار ماندن چه سختی ها که از سر نگذرانده و چه مصائبی را تحمل نکرده است. حالا مطمئنم که روزنامه نگار شدن سخت ترین کار دنیاست.

داشتم همین مطلب که نه، درددل را می نوشتم که سعید عامری عکسی از آقاي سردبير نشانم داد مربوط به یک سال قبل و باز هم چهره خندان آقای سردبیر.لبخندی که هیچ گاه حتی در اوج کار و فشار و حتی توقیف شهروند امروز ندیدم در مقابل بچه های تحریریه از چهره اش محو شود جز آن زمان که مدتی کوتاه بر صفحه تلویزیون نشسته بر صندلی دادگاهی دیدمش که بي گناه و بي دليل در آن نشسته بود.دوس داشتم طوري كه بشنود داد بزنم: "برگرديد. دلمان براي خنده هاتان تنگ شده آقاي سردبير".


14 نظرات:

مریم گفت...

اول

مریم گفت...

امیدوارم هر چه زودتر سردبیرتون و تمام کسانی که بیگناه دربند هستند برگردند و دوباره همه چیز مثل قبل شه

آمین

فرشاد گفت...

سلام آقا رضا...

از محمد گفتی .. محمد قوجانی ... به قول استاد بهنود محمد بر کرسی میرزا جهانگیرخان نشسته ای ...

محمد قوچانی بر آن بود که آزادی را اگر نفسش نشاید اما جستجویش را آری ...

محمد با کارهای منحصر به فرد و جاودانش مثل همین چاپ صفحه سفید و... در هرجا که بود مانند شرق و اعتماد ملی ، شهروند امروز و ... موجب عصبانیت و لرزه افتادن بر اندم اقتدارایان بود..

افتخاری است برای من که همشهری محمد هستم و آشنایی نسبی خانواده هم با خانواده تماما فرهیخته ایشان دارم.

باری ، بیایید برای آزادی او و همه همراهانش دعا کنیم

فرشاد

کرو گفت...

من سکوت می کنم رضا، با کلی احترام که تو ش نهفته س

داریوش گفت...

حرفی برای گفتن نیست، یعنی حرفی نزاشتن که بزنیم
به قول کرو سکوت سرشار از نهفته هاس

مـیلاد گفت...

تا زمانی که این خانم با اسم جعلی "کرو" نظر میزاره من هیچ حرفی نمیزنم.

خودم گفت...

از کجا فهمیدی خانومه حالا میلاد؟

مریم گفت...

خودم کیه؟

رضا گفت...

خودم منم دیگه بیشرف

بیشرف گفت...

یعنی خودت بیشرفی؟

خودم گفت...

نخیر..خودت بیشرفی

ایلیا گفت...

اقتدار گرایان اندیشه اش را بر نتفتند

مـیلاد گفت...

حس شیشوم دارم رضا. یه چیزایی رو میفهمم همینجوری

غزل گفت...

فقط دعا می کنم

شاید یه روزی چرخ روزگار یه جور دیگه بچرخه

محمد قوچانی بازم بر می گرده و میشه همون سردبیر خندون و دوست داشتنی

بهت قول میدم رضا

ارسال یک نظر