شانس نداریم


دوشنبه شانزدهم شهریور،یعنی همین دو شب پیش بچه های روزنامه اعتماد ملی افطار را میهمان مهدی کروبی در دفتر حزب اعتماد ملی بودند.بعد از توقیف روزنامه فرصتی نشده بود تا بچه ها دوباره دور هم جمع شوند و این مراسم فرصت دوباره ای بود تا حداقل کسانی که در حال حاضر از همه لحاظ در فشار هستند حداقل چند ساعتی دیداری تازه کنند و صحبتی از گذشته و خنده ای شاید.
مهدی کروبی نیز بر سر سفره افطار حاضر شد و البته بیش تر در پی آن بود با شوخی و خنده و روحیه ی از دست رفته را باز گرداند. به هر حال کسی فکر نمی کرد تنها یک روز بعد علاوه بر پلمپ دفتر کروبی و دفتر حزب اعتماد ملی مرتضی الویری و علیرضا بهشتی هم دستگیر شوند.


راپورت اول:موج جدید دستگیری ها
دیشب ماموران دادستانی پس از این که دفتر مهدی کروبی را پلمپ کردند و اسناد و مدارک زیادی را خود بردند به خانه مرتضی الویری نماینده کروبی در کمیته پیگیری وضعیت بازداشت شدگان حوادث اخیر رفتند و او را دستگیر و بازداشت کردند.خبر بازداشت الویری که به دفتر ایراندخت رسید عماد الدین باقی که آنجا بود گفت احتمالا دادستانی ترسیده علیرضا بهشتی را به خاطر نام و آوازه پدرش دستگیر کند و به همین علت به سراغ الویری رفته است.هنوز جمله اش تمام نشده بود که یکی وارد شد و گفت علیرضا بهشتی هم بازداشت شد.

راپورت دوم:عاطفه امام
جواد امام از بزرگان حزب کارگزارن سازندگی است که در جریانات اخیر بازداشت شده و مدت هاست که در انفرادی به سر می برد و تاکنون لب به سخنی در دادگاه باز نکرده است.شاید برای شکستن همین مقاومت پدر بود که دختر 18 ساله ی او را بازداشت کردند.
روز اول هفته عاطفه را دستگیر کردند و در حرم عبدالعظیم حسنی با سبعیت تمام به او گفته بودند آخرین زیارتت را بکن.بعد هم پس از این که دایم او را با چشم بند از یک مکان به مکانی دیگر منتقل می کردند به او گفتند که باید به ارتباط نامشروع با جند نفر اعتراف کند و از او خواستند که در این مورد با مادرش تماس بگیرد و از او هم مشورت بخواهد.لازم به ذکر نیست که این مکالمه ضبط شد تا به عنوان اهرم فشار برای پدری از همه جا بی خبر مورد استفاده قرار بگیرد.عاطفه امام را پس از بیست و هشت ساعت با چشم بند به بهشت زهرا بردند و در میان قبرهای بی نام و نشان با چشم بند رها کردند و او را تهدید کردند که چشم بندش را باز نکند و دخترک آنقدر ترسیده بود که ساعتی بدون این که کسی از مامورین آنجا باشد با چشم بند بی صدا ایستاده بود.پس از ساعتی که جراتی پیدا کرد و چشم بند را باز کرد خود را تنها دید و فقط با دیدن مناره ها و گنبد حرم امام توانست راه خود را بیابد و به جایی برسد که با منزل تماس بگیرد.ماموران البته چادر او را به وی پس ندادند تا به همراه مکالمه ضبط شده اش با صدای گریان برای پدری دربند ببرند تا مگر این گونه اعترافی به دروغ بگیرند.

راپورت سوم:باز هم مناظره
در جلسه افطاری با مهدی کروبی یکی از بچه های روزنامه از وی پرسید که نقل قولی که از وی پس از مناظره در مورد جوابش به احمدی نژاد در مورد آن سیصد میلیون همه جا پخش شد حقیقت دارد یا نه و آیا وی چنین حرفی به احمدی نژاد گفته یا نه که تمام بچه ها و خود شیخ زدند زیر خنده.شیخ در همان حال که می خندید گفت:
یعنی این قدر بدبخت شدم!!
پس از پایان خنده های جمع کروبی گفت که چنین حرفی نزده که در شان هیچ کدام از طرفین نبوده اما به نکته ای دیگر اذعان کرد.کروبی گفت زمانی که داشتم با احمدی نژاد در مورد قصد آمریکایی ها برای دزدینش در عراق صحبت می کردم و می گفتم که دنیا قانون دارد و این چه حرفی است که تو می گویی می خواستند مرا بدزدند یه لحظه خواستم بگویم"
از این شانس ها نداشتیم که تو رو بدزدند و راحت بشیم" که البته حرفم را خوردم و نگفتم.چقدر خندیدیم به صداقت و صراحت شیخ.


13 نظرات:

راحله گفت...

خدا خودش كمك كنه....دل آدم ميگيره با اين همه خبر بد

کرو گفت...

:| :| :|

تیک عصبی که گرفته بودم، بدتر هم شدم

س ي م ا گفت...

امان از دست اين شيخ اصلاحات!
خيلي اين جمله ش با نمك بود مث خودش: "از این شانس ها نداشتیم که تو را بدزدند و راحت شویم"

مـیلاد گفت...

رضا این راپورت دومی که دادی خیلی وحشتناک بود.
منبع خبر رو هم اگه میگفتی خوب بود.

مـیلاد گفت...

اون پسره که توی عکس سمت چپه چقدر آشناس.

خودم گفت...

آره راحله...آدم دلش ناجور میگیره

من که دارم تیک تاک می کنم کرو

خبرش که همه جا پخش شده عمو میلاد..ولی اینایی که من گفتم با تفاصیل از زبون یکی از اگاهان که به این خانواده زندانی ها نزدیکه بود.یکی از دلایلی که عاطفه رو زود آزاد کردن همین بود که خبرش لو رفت و همه فهمیدند

اون پسره عموته

مـیلاد گفت...

اههههه
عمومه؟ حمید یا باقر؟

خودم گفت...

میلاد
افراد حاضر در عکس از سمت راست عکس
محسن یعقوبی، مهدی صارمی فر،محمد طاهری،مهدی کروبی و عموت

قاصدک گفت...

راپورت دوم وحشتناک بود

غزل گفت...

می ترسم بمیرم و اینا هنوز باشن! ولی نیت کردم نا امید نشم! حق ندارم می دونی که!

بازم دعا می کنم! مث همیشه!



راستی رضا من چرا نمی تونم عکسایی که میذاری و ببینم؟

مریم گفت...

دلم گرفته از این همه بی عدالتی
دلم گرفته از این همه ریا که اینا دارن
دلم گرفته دوست دارم یه دل سیر گریه کنم
ولی هیچ وقت ناامید نمیشم،غزل راس میگه ما حق نداریم ناامید بشیم .اگر نا امید بشیم خائنیم به وطنمون

مهندس پنگول جونی گفت...

اللهم فک کل اسیر

......

تو این بحبوحه ی اعصاب خرابی
حرف شیخ اصلاحات جیگرم رو خنک کرد.
خدا وکیلی بدشانس بودیم.

....

چرا من این بلاگ رو ندیده بودم تا حالا؟

فرشاد گفت...

سلام عمو رضا .. اولا افطار خوش گذشت ؟ جای ما خالی ...
شما تو این عکس نیستی ؟؟

واقعا این حرفهای همیشگی شیخ است که امید رو تو دل ما نگه می داره ...

به هر حال .. امیدواریم بوی بهبود ز اوضای جهان بشنویم...

فرشاد

ارسال یک نظر